|
دخیل می بندم به سنگفرشهای حرم آقایم امام رضا(ع)
|
باز هم ایام پر داغ فاطمیه شد. چند سالی هست که در هیئت مان با این شعر سینه می زنیم. حیفم آمد اینجا نگذارمش. فقط امیدوارم کامل باشد، چون از نوار هیئت پیاده اش کردم...
فاطمیه غم عظماست هنوز
شیعه شرمنده مولاست هنوز
خیز تا کوی بنی هاشمیان
کوچه پرفتنه و غوغاست هنوز
شعله ای در کف هر نامردیست
نه دگر جای تماشاست هنوز
خانه می سوزد و زهرا تنهاست
کیست در شاید و اماست هنوز
سالها رفته ز بی یاری حق
پشت در فاطمه تنهاست هنوز
دست زهرا ز رمق افتاده
ریسمان گردن مولاست هنوز
ناله ای می شنوم از پس در
میخ در سینه زهراست هنوز
سند غصب ولایت رخ توست
جای آن پنجه هویداست هنوز
غربت فاطمه عالمگیر است
کربلا ورد زبانهاست هنوز
وادی علقمه را خوب بگرد
مردی آنجاست که سقاست هنوز
کودکان واعطشا می گویند
آب مهریه زهراست هنوز
ساقیا گرچه دو تیر است در آن...
چشمهای تو چه زیباست هنوز
علمی روی زمین افتاده
که بر آن دست تو پیداست هنوز
***
شیعه را لایق مهدی گردان
مادرش منتظر ماست هنوز...
امشب که شب آغاز ولایت امام عصر (عجل الله فرجه الشریف) هم هست، بدجوری دلم هوایی شده. دیدم دستم که به ضریح نمی رسد، لااقل بیایم سری به این سنگفرشهای حرم بزنم که خیلی وقتها تنها سنگ صبورم بوده اند؛ دیدم آقای محمدرضا راضی این شعر را به این وبلاگ هدیه کرده. کمی طولانی است، اما من که خیلی لذت بردم:
پیش کریم ها کمری خم نمی شود
یعنی: گدات اهل جهنم نمی شود
حاتم نماد بخشش بی منت است اگر؛
هرگز کسی به قدر تو حاتم نمی شود
صحن تو سفره ای است که در موج سائلان
دست کریم هرچه دهد کم نمی شود
صحن تو عرش نیست اگر عرش پس کجاست؟!
ابرو تکان مده که جوابم نمی شود
شعر لطیف صحن تو از بس نگفتنی است
روح القدس گذاشت ردیفم "نمی شود"
جارو کشان صحن تو خود شاه عالمند
بی خدمت تو هیچ کس آدم نمی شود
یک روز گوشه حرمت می کشی مرا
این آرزو مگو که فراهم نمی شود
این اشکها ، اذن دخول نگاه ماست
هر دیده ای به میکده محرم نمی شود
از بس که هست از همه خوبان کریم تر
شد "یاکریم" مرقد او "یاکریم تر"
باید برای مقدم عشق تو یا "کریم"
فکری به حال سینه خاکسترم کنم
آیینه کاری حرمت عاقبت مرا
وادار می کند که دلم را حرم کنم
تیغ سیاه سرمه گلوی غزل درید
گفتی که وصف چشم تو در شعر کم کنم
پس لازم است طرح نو اندازم از کلام
باید غزل به قافیه "ذوالکرم" کنم
مولا بیا مدد بده امشب به شعر من
تا از رطوبت لب تو تر کنم سخن
در یچ و تاب زلف تو عشاق بی شمار
شانه مزن به موی خود این گونه بی قرار
دل های زخم خورده وقف محبتت
با تیغ ابروان کجت گرم کارزار
ای آنکه شد دخیل زمستان به پرچمت
تا پا بگیرد از دل اسفند نو بهار
نخ های سبز پنجره ات خلعت بهشت
کاشی کبود های حریمت بنفشه زار
من آن گدای ساکت هر روزه نیستم
دیگر بس است پرده ز رویت بزن کنار
زیرا که مست کرده ام و داد می زنم
سر مگوی حضرت حق گویم آشکار
مشهد اگر نگفت خدا خانه من است
می خواست شهر مکه نیافتد ز اعتبار
کو آنکه در خور کرمت آرزو کند؟
ما کاسه های کوچک و دست تو آبشار
شاید زد و به درد تو خوردیم عاقبت
ما را میان صحن عتیقت نگاه دار
تو آمدی که مثل منی سائلت شود
حسن رخ تو کی شود از خال خدشه دار؟
دعبل که نیستیم عبا مرحمت کنی
بگذار پای خود به لبم وقت احتضار
با معرفت ببین که به دامن سرم گرفت
با یک سلام سینه ام عطر حرم گرفت
شعرم به پیچ زلف تو باز احتیاط کرد
باید به راه حادثه ساز احتیاط کرد
ترسیدم از مقام تو گویم کشد به کفر
این شد که طبع قافیه ساز احتیاط کرد
بی اذن چشمهای تو صبحی نمی دمد
بی خود نبود پیشنماز احتیاط کرد
پیچیده ایم حسن تو در استعاره ها
باید برای گفتن راز احتیاط کرد
روزی رسان خلق زمین و هوا تویی
دستم بگیر تا ننوشتم خدا تویی
مجنون بیا که شرح جنونم کتاب شد
شکم ز حد گذشت و بدون حساب شد
سجاده ام به دور سرم چرخ می زند
دینم ز نقش روی که نقش بر آب شد؟
شک کرده ام به خویش که یا من عوض شدم
یا این که باز قبله نمایم خراب شد
گفتم چو حکم قبله ندارد نماز ما
آن سجده نیز جزو نمازم حساب شد
دیشب که زهد دامن شعر مرا گرفت
صحبت ز حد شرعی و حکم شراب شد
گفتم برو که صحبت چشم خمار اوست
یا حضرت شراب! اغثنی بلعل دوست
زهر است هر عسل که چشیدم بدون تو
غصبی است هر نفس که کشیدم بدون تو
دیگر مگو ز ماهیت و جوهر و وجود
من بر خدای خود نرسیدم بدون تو
گفتند این بهشت، زیارت دگر بس است
آقا! بهشت را نخریدم بدون تو
می گفت خضر کاسه آب حرم به لب
گویا سراب می طلبیدم بدون تو
حق با تو گفت: بس که گدا می رسد ز راه
دستی تکان بده که بریدم بدون تو
دنیا نخواستیم ، خودت را به ما بده
از این زمانه خیر ندیدم بدون تو
من با صدای خش خش جارو کشان خوشم
"عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم"
توی حرم هوای دلم جور دیگریست
دریای شور دیده ام، این شور دیگریست
این "مستی به هم زده نظم صفوف" را
انگار جام و باده و انگور دیگریست
نقاره میزنند و حرم محشری به پاست
این محشر به پا شده را صور دیگریست
موسای دل! به وادی "فاخلع" رسیده ای
اینطور واردش نشو! این طور دیگریست
از بس امیدها به ضریحش گره زدند
چشمم به فکر روزنه ی نور دیگریست
با هرکه هم جوار شدم جور من نبود
هرجا بجز حرم... حرمت جور دیگریست
صلی الله علیک یا امام الرئوف...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مصراع سوم تضمینیست از غزل آفتاب شرقی، اثر محمد مهدی سیار
باز هم همان درد کهنه قدیمی و بی توفیقی و بی حالی و بی عاری و چند ماه بدون پست ماندن وبلاگ...
اما می دانید خوبی اش به چیست؟! اینکه آقا اصلا مثل ما نیست! نه تنها مثل ما نیست، بلکه به ما هم نگاه نمی کند! یعنی کاری به کار ما ندارد! اشتباه برداشت نکنید، از اون لحاظ گفتم؛ یعنی نگاه به بی معرفتی و نامردی و... ما نمی کند، کاری به کار گنهکاری و بی چشم و رویی ما ندارد، کار خودش را می کند:
عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم...
جای همه دوستان خالی، حدود چند هفته پیش نایب الزیاره همه عاشقان شاه خراسان بودیم. از آن روزهایی که این وبلاگ را راه انداخته ام، خیلی می گذرد، خیلی چیزها عوض شده، نکته جالبش اینجا بود که پسرم (محمدحمزه) توی حرم امام رضا راه افتاد! خلاصه زیارت عجیب و متفاوتی بود ایندفعه. بگذریم...
این شعر از محمدجواد شرافت خیلی سرحالم آورد، خدا نفسش را روز به روز گرمتر کند:
نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم
که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم
نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی
ویا پرنده ی صحن مجاورت باشم
نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی
که مثل آینه حیران ظاهرت باشم
ولی زلطف مرا هم گدای خویش بخوان
که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم
همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است
اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟
اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟
به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم
بعدالتحریر: یک اتفاق جالب! دقیقا همان شب که این پست را از سیدمحمدجواد شرافت گذاشتم، ایشان مهمان هیئت ما شدند، با این غزل مهدوی که حال و هوایی به مجلس داد...
دیگر دارم به این نتیجه می رسم که واقعا نوشتن در این وبلاگ هم مثل زیارت حرم، دعوت و توفیق و... می خواهد! تا به خودم می آیم، می بینم چند ماهی است که نشده مطلب جدیدی بگذارم.
اما این دفعه این شعر را از خانم فاطمه نانیزاد گذاشتم که پریشب در محضر حضرت آقا خوانده شد. انصافا زیباست...
همچون نسیم صبح و سحرگاه می رود
هر كس میان صحن حرم راه میرود
از هر چه غصه دارد وغم می شود رها
هر سائلی به خدمت این شاه میرود
وقتی فرشتههای حرم بال میزنند
از سینههای شعله زده آه میرود
اینجا بهشت روی زمین فرشتههاست
از كوی تو فرشته به اكراه میرود
خورشید در طواف حرم، وه! چه دیدنیست
هر شب به پایبوسی آن ماه میرود
بابالجواد راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هركه از این راه میرود
فقط خود آقا می داند چقدر دلم برای حرم تنگ شده! نزدیک دو سال شده که توفیق نداریم...
باز هم شعری از محسن ناصحی:
مثل کبوتران شما گرچه می پرم
آنها کبوترند و من از جنس دیگرم
دیوارها فضای دلم را گرفته اند
دیگر هوای پرزدن افتاده از سرم
این شهر بسته بال مرا؛ این حصارها
تا آسمان کشیده شده در برابرم
گاهی برای بال زدن، آسمان کم است
یا صحن قدس باید و یا گنبد حرم
آقای من! ببخش اگر بال من شکست
بر من مگیر خرده اگر کم میاورم
این روزها ببخش اگر دیر میرسم
گاهی اسیر خانه و فرزند و همسرم
مثل کبوتران شما نه ! هنوز نه
مانده است تا قبول کنی یک کبوترم
ه تازگی کتابی به دستم رسیده به نام «غزل مرثیه»؛ گزیده اشعار عاشورایی شاعران جوان. ظاهرا این کتاب به کوشش آقای رضا جعفری جمع آوری شده است. واقعا محشر است این کتاب! به دوستانی که هنوز این کتاب را ندیده اند، توصیه می کنم حتما آن را تهیه کنند...
در این شب جمعه و حال و هوای کربلایی، این شعر از آقای محسن ناصحی که اولین بار در این کتاب آن را دیدم تقدیم می کنم:
از دو گلدسته تا دو گلدسته، سيصد و سيزده قدم با تو
من پر از رفت و آمدم هر روز، در مسيري كه مي رسد تا تو
از مسيري كه سمت صحرا خشك، تا مسيري كه سمت دريا خيس
چقَدَر خيره مانده سمت تو آب، چقدر خيره اي به سقا تو
قسمت اين بود كه مسافر نه! قسمت اين بود تا كبوتر نه!
شايد اصلا قرارمان اين بود، كه به هر شكل ممكن ... اما تو
قسمتم را خودت ورق زده اي، تُك نوشتِ مرا نوشته اي و
قسمت اين شد كه بي سرت باشم، مثل روزي كه روي ني ها تو
اي زيارتگهِ خدا حرمت! از عبادت هدف زيارت توست
«لا اله به جز خدا» از من؛ از خدا: «لا اله الا تو»!
از دو بيتي گذشته كار دلم، غزل آلوده ام نگاه تو را
هر كجا بنگرُم تو را بينُم: گر به صحرا و گر به دريا، تو!
كودكم داشت قبل از اين يك شب، خواب مي ديد التماسش را
زير لب كودكانه مي گفتت، روي چشمام بزار پاهاتو
بوي سيب تو در هوا پيچيد، خواب در كودكم شكوفا شد
رفت و برگشت از دبستانت، آمد و خواند: آب، بابا، تو!
رعد و برقي نبود؛ اما باز، مشق شبهاي كودكان آب است
همه شب وقت گفتن املا، پشت تصميم خيس كبري، تو
مرد با اسب، نه! عوض شده درس: اسب بي مرد آمد از صحرا
چقدر جلوه كرده اي بي سر، وسط سوژه هاي انشا تو
خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود! خدا این گرفتاری ها را از ما بگیرد و گرفتار دام ضامن آهو کند!
این شعر را در وبلاگ سید حمیدرضا برقعی دیدم. یاد همین دو سه شب پیش افتادم و خیلی حال کردم:
با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد، آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کرده ست، چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی، دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکی ام، گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم، من همان کودکم همان،بانو
باز هم مثل کودکی هر سو، می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو... گفتم آهو و ناگهان بانو...
شاعری در قطار قم - مشهد، چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژه ها خسته است، بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را، از نگاهم خودت بخوان بانو
این غزل گریه ها که می بینی، آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!
کوچه در کوچه قم دیار من است، شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان ...
ما غایبیم، اما امام حاضر تویی..
اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی...
با تشکر از یوسف رحیمی:
سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت
شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت
نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت
عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت
تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت
زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*
به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا
به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا
بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ، زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا
زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا
نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا
دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*
ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست
به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست
كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست
صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست
حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست
هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست
كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست
ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*
سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »
سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو
مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو
شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته مان گوشه اي از آن ابرو
دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو
چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو
خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو
غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*
هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت
تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة اوقات او تجسم داشت
اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت
هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت
و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت
براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست
*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري
دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري
كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري
دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري
دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري
دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري
رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس