تبليغاتX
چقدر سنگ صبور سفید!
روی سنگفرشهای حرم امام رضا(ع)
 

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود! خدا این گرفتاری ها را از ما بگیرد و گرفتار دام ضامن آهو کند!

این شعر را در وبلاگ سید حمیدرضا برقعی دیدم. یاد همین دو سه شب پیش افتادم و خیلی حال کردم:

 

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!

درحرم قطره قطره  می افتاد،  آسمان  روی  آسمان  بانو

 

صورتم قطره قطره حس کرده ست، چادرت خیس می شود اما

به خدا گریه های من گاهی، دست من نیست مهربان بانو

 

گم شده خاطرات کودکی ام، گریه گریه در ازدحام حرم

 باز هم آمدم که گم بشوم، من همان کودکم همان،بانو

 

باز هم مثل کودکی هر سو، می دوم در رواق تو در تو

دفترم دشت و واژه ها آهو... گفتم آهو و ناگهان بانو...

 

شاعری در قطار قم - مشهد، چای می خورد و زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

 

شعر از دست واژه ها خسته است، بغض راه گلوم را بسته است

بغض یعنی که حرف هایم را، از نگاهم خودت بخوان بانو

 

این غزل گریه ها که می بینی، آنِ شعر است، شعر آیینی

زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

 

کوچه در کوچه قم دیار من است، شهر ایل من و تبار من است

زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:14  توسط زائر روسیاه حرم  | 

ما غایبیم، اما امام حاضر تویی..

 

اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی...

 

با تشکر از یوسف رحیمی:

 

سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل
گفت

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا

به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
           

براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:51  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 

مثل همیشه، یک شعر عالی از رضا جعفری در ایام غم انگیز فاطمیه:

 

با خون پاک تو کفن تو وضو گرفت

از چشمه ی طهور، تن تو وضو گرفت

 

می خواستی بپوشی اش، اما وضو نداشت

پس زود رفت پیرهن تو، وضو گرفت

 

من کشف کرده ام که تو از آب بهتری

دیدم که آب با بدن تو وضو گرفت!!

 

روزانه پنج مرتبه : زرد و سفید و سرخ

از روح آبی تو، تن تو وضو گرفت

 

چیزی نبود پاکتر از تو بجز خودت

یعنی که با من تو، من تو وضو گرفت

 

قبل از تولد تو که باران گرفته بود

دنیا برای آمدن تو وضو گرفت

 

خوش باش علی که بازوی او خون نیامده است

عشق تو، هستی تو، زن تو وضو گرفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 8:21  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 

به بهانه هتک حرمت مجدد حرمین عسکریین:

اشک از مژگان من آویخته

با نفسهایم غمی آمیخته

ایستاده مهدی صاحب زمان

پای آن گلدسته های ریخته...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 13:45  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 غم سنگینی است غم بی مادری... آجرک الله یا بقیت الله...! 

شعری از رضا جعفری:

با پا زدند بردر و در را صدا زدند

بی اطلاع آمده و بی هوا زدند

 

دیدند چون حریف نبردش نمیشوند

دستش طناب بسته به او پشت پا زدند

 

یک عده جاهل متجاهر به فسق هم

لب تشنه آمدند ولی آب را زدند!!

 

یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند

تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند

 

با جمع نامنظمشان سنگریزه ها

سیلی به روی مادر آیینه ها زدند

 

شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست

حتی تو را برای رضای خدا زدند!!

 

تحریف کرده اند تو را تازیانه ها

از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند

 

 حالا که میشود اگر آن سالها نشد

پرسیدن همین که شما را چرا زدند...؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 13:40  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 

در سال جدید هنوز فرصت نشده بود که وبلاگ را به روز کنم. راستش خیلی دلم می خواست امسال هم مثل سال گذشته شهادت آقا، حرم باشم. اما نشد!

دو سه روز به عید مانده بود که سر مزار شهدای گمنام در کوه خضر قم، اتفاقی کتابی از مهدی فرجی به چشمم خورد و خریدم. مهدی فرجی را با آن شعر معروف آهسته آهسته می شناختم.

خلاصه به نظر شما در ایام عید، روزی چند بار این شعر را از مهدی فرجی خوانده باشم خوب است؟!

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

 

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

 

«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمی‌دهد؟

از او بپرس این مریض را شفا نمی‌دهد؟

 

چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

 

چقدر بادهای دوریت مچاله‌اش کنند؟

و دوستان به روزهای خوش حواله‌اش کنند؟

...

مرا طلای گنبد تو بی قرار می‌کند

کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند

 

خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند

...

به بادهای آشنای شرق بوسه می‌دهد

به آتش ارادت تو افتخار می‌کند

 

به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت،

هی آهوان بچه‌دار را شکار می‌کند

 

 

هزارتا غروب در مسیر ایستاده‌ام

به هر که آمده به پایبوس نامه داده‌ام

 

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده‌ای مرا به این سفر

 

قطارهای عازم شمال شرق می‌روند

دقیقه‌های بی تو مثل باد و برق می‌روند

 

کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

 

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من

یا ضامن آهو...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:0  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 

دم عیدی دلم یک ذره شده برای حرم... اما انگار توفیق نمی خواهد یار شود... اشک، التماس،...

شعری از وبلاگ بهار اندام علیرضا بدیع:

 

( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را

چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !

به مرگ راضی ام ؛  آن جا که راوی قصه

سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز

دوباره سوی من آورده این پرستو را )

***

- تن تو عطر پراکنده  یا که آورده ست

نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد

بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !

مرا دلی ست پر از آه و آرزو... مشکن

 برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی

بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:48  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 

شعر زیبایی دیدم از آقای عباس احمدی، در وبلاگ مشتری ثابت شعرهای اینجا، آقای سید۰۴۳!

به مناسبت این ایام محرم و صفر، برایتان می گذارم...

بمبي كه سوز عشق تو در جان ما گذاشت
چندين هزار كشته و زخمي به جا گذاشت

چشمان عاشقت كه مرا تا خدا كشاند
قانون سخت جاذبه را زير پا گذاشت

پل زد كمان ابروي تو بر پل صراط
درياي عفو در عطش كربلا گذاشت

دريا كه دست تو، ملوانان كه مست تو
بر كشتی اش چه خوب خدا، ناخدا گذاشت!

آتش كجا اثر به جمال خليل داشت؟
داغ تو شعله روي دل خيمه‌ها گذاشت

اي كاش در غلاف، دو پايش شكسته بود
تيغي كه دست بر رگ خون خدا گذاشت

دستان بي‌حياي شب از آسمان به زور
خورشيد را گرفت و سرِ نيزه‌ها گذاشت

...گريه امان نداد؛ و ابهام شعر من
سرپوش روي عاقبت ماجرا گذاشت

 

در ضمن، یک جایی کارمان گیر کرده که از دوستانی که دستشان این روزها به امام رضا(ع) می رسد، التماس دعا دارم...!! یا ضامن آهو...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:13  توسط زائر روسیاه حرم  | 

جای همه دوستان خالی، باز هم امام رضا طلبید... خیلی غیر منتظره! اولین زیارت متأهلی!!

توی ایوان گوهرشاد تفألی زدیم به دیوان حضرت حافظ، آمد:

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

 

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

 

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

 

دعاگوی همه دوستان بودیم. التماس دعا... یا ضامن آهو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 18:10  توسط زائر روسیاه حرم  | 

 

۱- دو سه روز قبل، نصف دینم کامل شد. حالا باید بدوم دنبال آن نصف دیگرش!

۲- دوباره دل پر از غم شد.../عزای خلق عالم شد.../بیا یا حضرت زهرا.../ببین ماه محرم شد...

۳- این شعر را از اینجا برداشتم. دقیق نمی دانم این شعر از کیست، اما خیلی شبیه شعرهای رضا جعفری است. با شناختی هم که از این بنده خدا دارم، اصلا بعید نیست. هرچه باشد، خیلی زیباست: 

 

وقتی طبیعت فارغ از قال و مقالم بود

بال ملائک در عزایت دستمالم بود

 

پیش از شروع اشکِ عالَم گریه می‌کردم

یادم نمی آید دقیقاً چند سالم بود

 

من خود درخت روشنی بودم در آن ایّام

چندان که این خورشید چون یک سیب کالم بود

 

اندازه‌ی بالِ مگس تا گریه‌ام آمد

دیدم که سیمرغِ بهشتی زیر بالم بود

 

چندین هزاران سال پیش از خلقت انگور

باده‌کشی و مِی‌خوری جزءِ کمالم بود

 

من قبل از این عالَم تو را در نور می‌دیدم

لاهوت یا ناسوت ،شاید هم مثالم بود

 

در این ایام از همه دوستان التماس دعا دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:27  توسط زائر روسیاه حرم  |