تبليغاتX
چقدر سنگ صبور سفید! - بلیط ماندن است، مانده روی دستهای من...
روی سنگفرشهای حرم امام رضا(ع)
 

در سال جدید هنوز فرصت نشده بود که وبلاگ را به روز کنم. راستش خیلی دلم می خواست امسال هم مثل سال گذشته شهادت آقا، حرم باشم. اما نشد!

دو سه روز به عید مانده بود که سر مزار شهدای گمنام در کوه خضر قم، اتفاقی کتابی از مهدی فرجی به چشمم خورد و خریدم. مهدی فرجی را با آن شعر معروف آهسته آهسته می شناختم.

خلاصه به نظر شما در ایام عید، روزی چند بار این شعر را از مهدی فرجی خوانده باشم خوب است؟!

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

 

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

 

«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمی‌دهد؟

از او بپرس این مریض را شفا نمی‌دهد؟

 

چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

 

چقدر بادهای دوریت مچاله‌اش کنند؟

و دوستان به روزهای خوش حواله‌اش کنند؟

...

مرا طلای گنبد تو بی قرار می‌کند

کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند

 

خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند

...

به بادهای آشنای شرق بوسه می‌دهد

به آتش ارادت تو افتخار می‌کند

 

به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت،

هی آهوان بچه‌دار را شکار می‌کند

 

 

هزارتا غروب در مسیر ایستاده‌ام

به هر که آمده به پایبوس نامه داده‌ام

 

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده‌ای مرا به این سفر

 

قطارهای عازم شمال شرق می‌روند

دقیقه‌های بی تو مثل باد و برق می‌روند

 

کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

 

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من

یا ضامن آهو...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:0  توسط زائر روسیاه حرم  |