تبليغاتX
چقدر سنگ صبور سفید! - با خاک آستانه این در بسر بریم...
روی سنگفرشهای حرم امام رضا(ع)
 

شعری که امروز انتخاب کرده ام، جریانی دارد که تعریف کردنش خالی از لطف نیست...

راستش بعد از ماجرایی که در سال ۸۰ پیش آمد، عادت کردم که حتمن در حرم امام رضا(ع) با دیوان حافظ بروم. یادش به خیر همان سال، با بچه ها روی سکوی جلوی ایوان گوهرشاد، رو به ضریح می نشستیم و فال حافظ می گرفتیم. بگذریم...

امسال برای مبعث باز توفیق زیارت آقا امام رضا(ع) را پیدا کرده بودم، اما راستش دیوان حافظم را یادم رفته بود ببرم. روز اول گذشت، اما روز دوم طاقت نیاوردم. رفتم از کتابفروشی حرم یک دیوان خریدم و رفتم حرم. اتفاقا آن روز خیلی حالم خراب بود....

هر کاری کردم نتوانستم بروم طرف ضریح. انگار کسی جلویم را می گرفت. خیلی حالم گرفته شده بود. رفتم صحن قدس... همان جا که فقط پرچم گنبد پیداست، همان جا، روی خاک سنگفرشهای حرم نشستم و شروع کردم به صحبت کردن با آقا و تفألی به دیوان حافظ زدم... که به یاد ماندنی ترین تفأل عمرم شد! (بیت آخر)

 

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم

 

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بُوَد که جز ره آن شیوه نسپریم

 

جایی که تخت و مسند جم میرود به باد

گر غم خوریم خوش نبود، به که میخوریم

 

تا بو که دست در کمر او توان زدن

در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم

 

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما

با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

 

چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا

ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم

 

از جرعه تو خاک زمین درّ و لعل یافت

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

 

حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست

با خاک آستانه این در به سر بریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:56  توسط زائر روسیاه حرم  |